خونبها
زبانِ ریتم شب هستم میلودی های غمم
ز شعرِ مرگ فقط یک هجای ساده کمم
نگاه ی تلخ مرا هیچ هم نمی خوانی
ز بس که غم چکانده نفسهای سمم
بسوز مرا، کفن پاره گی نمی ارزم
که دشتِ لیلی ام و خونبهای هرستمم
چه شوق بود که باید ز مرز عبور کنم
صدای کاغذی ام یا شعارِ پشت همم
شکنجه بود جوابِ زبان درازی سرخ
ز دستِ سبز سریهای خود چگونه رمم
......
هوای تازه ی این شهرِ دوزخی کجاست
که دود کهنه بریزد ز پیچ پیچ و خمم
.................
Thursday, April-01-10