عبور

 

رد ميشوي كه سبز شود گوشه و كنار

خالي شود ز آ مدنت حجم ِانتظار

رد ميشوي كه پاک کنی روح ِعشق را

ازواژه هاي كهنه و افسانه هاي پار

ردميشوي كه كوچهِ ظلمت سحرشود

يا ازشفق ستاره ببارد به شام ِتا ر

رد ميشوي كه باز ترا گفتگو كنم

وزگرمي صدات شقايق شود بهار

رد ميشوي كه عطر تنت تازه گي دمد

ريزد به روي شانه ي من گل گل انار

رد ميشوي كه باز كمان رستمم كني

درطيف ِپر طراوت الوان ِبيشمار

ردميشوي كه ماندن تو مشكل است عزيز

كي ازشفق ستاره ببارد به شام تار