سنگ صبور
سحر زجاده خاموش شب كرده عبور
به سركشيده زرين شال زرگونه نور
زفصل سرد زمستان دگرهواي نيست
زما گريخته شب زاغكان به شاخه دور
تمو ز ِسرخِ نفسهاي ما شراره كشيد
لميد ه ايم ز هيجان به گوشه هاي تنو ر
فداي قلب تو! اين چشمه سار باور ها
زگرد گرد تنم شسته ذره هاي قصور
بلوغ سبز تو درقامت غزل جاريست
زنبض واژه حلول ميكني ميان سطور
سكوت گنگ جداي پريده ازدل من
پرنده وارسرايم چكامه هاي حضور
بمان كه خيمه زنم سوي روستاي دلت
دلم گرفته ز سقف بلند و كاخ بلور...
توهمزبان همه بي زباني هاي مني
توتكيه گاه محبت ، تويي سنگ صبور