بيمارلحظه ها
آغازكن مرا پی تكرار لحظه ها
با چرخش مداوم و غمبارلحظه ها
درسينه ام بكار تپش های بيقرار
تا گل کند دوباره به ديدار لحظه ها
با من مگو ز رفتن فرد ا كه می رسد
ناگه زراه ديو سيه كارلحظه ها
اینجا كنارساعت ديواري بزرگ
بی تو شده ست صحنه پيكارلحظه ها
جزانتظارهيچ بلد نيستم عزیز
تا لحظه ی گذشتن نا چار لحظه ها
هرگزگمان مبركه پس از توكسی دگر
جاری شود به چشمه پندار لحظه ها
هررنگ شسته می شود و رنگ مهرتو
عمری نشسته بر در وديوار لحظه ها
جانا! مرا ببخش كه تكرارمی شوم
همپای خسته گی پی اصرارلحظه ها
دربستر وصال تو غم خواب ميشود
مجروح انتظارم و بيمارلحظه ها