سفر روستا يی

خط ميزند به روي دلم رفتنت مدام

مي پيچدم میان خيالات گنگ و خا م

 آيا مرا هميشه صدا می زنی به شعر

يا مي شوم  نصیب غزل های نا تما م؟

اینجا بمان به شهر نرو مهربان من!

آنجا  ترا هواي شگفتن شود تمام

باران بوسه هاي من وخرمن لبم

درخاك و دود شهر بماند به كنج بام

ازياد مي بري تو مرا و شگوفه را

درهاي و هوي شهرت و دراضطراب نام

دیروز  كه شريف و زليخا جدا شدند

گفتي هزارتف به هوسهاي مفت وخام

گفتي كه ما چه ساده و راحت نشسته ایم

در يك وجب زمين پر از حس احترام 

جانم مرا ببخش كه يكبار بو ده ام

درآرزوی چادر و یک کفش نقره فام

امسال نه، سا ل دگر مي خر م عزيز

آری! هزارتف به هوسهاي مفت وخام