بي سحر
شب در پي شب ميشود
تكرار بعدازاين
ًخورشيد گرد گرفته و بيمار بعدازاين
دريا فرو رفته به
كام سياه دشت
دشتي به مرگ لاله چه سوگوار بعدازاين
آن شاخه گل كه دست
ترا تازه مي نمود
گلدان دل شكسته ي پر خار بعدازاين
دلتنگ ميشوي كمي از
دوريم مگر
تاريك و بي سحر دلت بسيار بعدازاين
افسانه بود براي تو
هر بار مردنم
اشكي بريز به گور دلم يار بعدازاين
هان! مرگ و مير و
رفتن و برگشتنم بس است
با زست به سمت پنجره ديوار بعدازاين
گفتي غزل نشانه ي
عشق من ست ولي
باور نميكنم ز تو گفتار بعدازاين
زينت نور