بن بست
از چشمهاي شرقی غم تا چكيده ام
در بافت هاي تيره ي غمها تنيده ام
آن سو غباري است هواي دلم چو دود
اين سو به بغض خاليِ ماتم رسيده ام
آن سو براي تو و اين سو براي خود
بن بست كوچه را به تماشا كشيده ام
ديگر مگو که می دمد از چشمِ تو سحر
من شب نشسته ام زسياهي چكيده ام
در تو روايت سحرو ماه و نور چیست
افسانه يا سرود كه هر شب شنيده ام
ني ، ني اميد خاطر من، اي عزيزِ خوب
عمری براي آمدنت راه ديده ام
شايد كه صبح تازه و باراني ام شوي
از حومه هاي دشت به دريا دويده ام
زینت –می17-2007
boo