كنج بام

اينجا غروب پشت غروب شام پشت شام

ديوانه ي نشسته پراندوه روي بام

ديوانه ي نشسته و دو، دو ميكند ..

با گل ستاره هاي فلك يك، يك تمام

ازناوه دان كهنه غم و درد ميچكد

از بسكه زن گريسته در اندوهي ننگ ونام

يك لحظه روي چشمك آبي مرد شگفت ...

يك عمر با ستاره ي خود خون خورد تمام

خون خورد و مرد به سايه ي چشمك نشسته بود

تا گل كند به روي زني باز زكنج بام