قهر
تاکی به سان غم به دل
من نشسته ای
تقدیر در گرفته
یی درخواب خفته ای
ای عشق در زباله شهری
چنین کثیف
تف میشوی به روی زمین تا که رسته ای
اینجا میان ما و تو
یک کسی دیگر
قهر میکنی با خودت ازبس که خسته ای
کس نیست تا که شانه
شود دوش،دوش تو
توسرشكسته بت كه خدا را شكسته اي
جرمی که از حوا به
آدم رسید و تو
هفت پشت از برای دوام اش نه خفته ای
شیطان میدود به خدا-
شب به خون تو
گندم نمایی،جو بخری،ناخجسته ای