او و خودش

زنی که میسرود از آسمان و از پرواز

زسمت خالی بن بست به سوی کوچه ی باز

زنی که مثل شما بوسه را گناه میگفت

زنی که اهل دعا بود به وعده های نماز

کسی که چادری و چادر و قبا پوشید

کسی که شعر سرود از شگفتن از آغاز

کبوتري كه به بال هاي او سنگ زدند

به روي سنگ نوشتند سوره هاي دراز

میان او و خودش شعر هم فاصله بود

بسان سلسله هاي  غمگين و بی آواز

زنی که روی دروغ های خود حساب نمود

زنی که شعر سرود از شگفتن از آغاز

 

book