خانه
حس میکنم که پنجره بی خانه میشود
سقفی که چترماست زبیگانه میشود
حس میکنم که قامت دیوارمیچکد
دروازه هاشکسته و بی شانه میشود
عكسي رها ميشود از قاب بر زمين
فرياد هاي وحشي و ديوانه ميشود
فرش ميدود ز جسم خودش هرطرف برون
پرپيچ و تار تار غریبانه میشود
در دست پیر طاقچه- ناگه عروسکی
خسته ز رقص کوکی مستانه میشود
گل هاي سبز باغچه را خار میخورد
خسته دو بال آبيي پروانه ميشود
ازسمت شادي ها غمی خنده میزند
قحطی خنده های صمیمانه میشود
حس میکنم که دست کسی میبردترا
زخمی زانفجار همه خانه میشود
.....................
21.10.2008
....................