صلصال من
صلصال من بمان در آتش،ميان دود
اي پيكرهميشه بلند نبود و بود
شهمامه اي ستاده كنارت هزارسال
خاك خورده و كهنه شده دير،ديروحال
شهمامه اي كه هيچ كسي جز ترا نديد
بس قرن ها که با تو سرود و ترا شنيد
حالا مگو: كه ميروم و ميشوم تمام
بر پيكر فسانه ي تو ميكنم سلام
حالا كه تن شكسته و بي دست و پا ستم
افسانه ي شكست خدا، برملا ستم
حالا كه هم زبان مرا كرده اند لال
افتاده ام زكرچ بلند تين، تين و تا ل
حالا كه آبروي مرا برده با د ها
خط خورده ام ز ذهن طلايي ياد ها
حالا كه خاك شسته سراپاي بسترم
باروت، زخم بسته به جا،جاي پيكرم
تركم مكن بمان به كنارم هزار سال
اي پرشكسته بازمن اي مرد بي مثال
درچشمهاي آبي من آسمان بمان
مجنون ترين واژه اين داستان بمان
تبعیدیم مخواه ازين خاك ازين زمين
زين يادهاي عاصي و غمهاي دلنشين
دنيای بي تو حجم مقواي كوچكی است
دستان بي پناهيي بيچاره كودكی است
شهمامه ام، فتاده به دستان انفجار
برباد رفته ام ز فرهنگ انتحار
صلصال من هميشه بمان دركنارمن
همسنگ من، برابرمن، همتبارمن
انديشه هاي كهنه و بي آبروي جنگ
فرياد ميكشد به گلوگاه هرتفنگ
اين روزهاي وحشت بسيار رفتني است
انديشه هاي كهنه پي دار رفتني است
اين غربت ستاره و باران هميشه نيست
تکرار شب درپي "كوشا ن" هميشه نيست