بهار یخ

 

سرد میکند بهار مرا این هوای سرد

این چشمان منجمدت با فضای سرد

 

این شهر قطبی که ترا کرده ست برف

این نامه های تعارفی خود نمای سرد

 

تاکی نگاهی گرم ترا باد میبرد

آنسوی انجماد به یک انتهای سرد

 

درپیچ پیچ خاکی خود گرد میشوی

تنها و بی صدا در آن لابلای سرد

 

..........

 

یکروز میرسد که خدا مهربان شود

یکروز بهار میرسد از ناکجای سرد

 

یکروز خنده رو که یخها شود آب

تو قهر میکنی ز آن گوشه های سرد

 

توقهرمیکنی ز مردی درون خود

آن سنتی، بی سخنی،بی خدای سرد

 

.............

تو رو میکنی ز دیوار به آیینه

چشمک میزنی به آن آشنای سرد

 

………………..

 

Tuesday, June 23, 2009