رخطی برای دفترچه ایلمیر

ایلمیر نام مجموعه ی کوچک شعرهای سپید و نیمایی منست که هرگز چاپ نخواهد شد!

 ایلمیر ‌: ایلمیر زنی بود از قبیله ی خدا که دامنش بوی شیر میداد، بوی کودک ، بوی شیر ریخته از دو تا چشمه ی پربار بهشتی . دامنش هزار تا گل داشت نه! خیلی بیشتر. گلی ،گلهای دامنش هزار تا رنگ داشت نه ، خیلی بیشتر . سرخ ، سبز ، نارنجی. به خدا! که خدا هم نمیدانست که دامنش چند رنگ دارد. ولی منی گیچ ، منی گنگ هر روز برای شمار رنگ های دامن ایلمیر روی گلیم ترکی کنارش می نشستم و با چشمان کودکانه ام شمار میکردم یک ، دو. یک دو سه. دوباره: یک ، دو ، سه ، چهار. ایلمیر یک ترکمن داشت، یک آغشی. ترکمنش بوی شیر میداد و آغشی اش‌ ‌- بوی گل،گلی های دامنش را داشت.  ولی من ، من هیچ. من نه بوی شیر میدادم نه بوی گل گلی ها را داشتم. شاید برای اینکه او مرا نداشت.شاید نمیخواست، مرا داشته باشد. مرا یک روز بابام که گمان میکرد نام ایلمیر ،حلیمه است روی گلیم ترکمنی کنار او گذاشته بود و خودش رفته کمی دور . نمیدانم کجا.  شاید هم حلیمه دروغی بود که خدیچه به محمد گفته بود. ایلمیر مرا از گل ، گلی هایش  دور میکرد ، از بوی دامنش .  ازبوی شیر ،از بوی سرخ  و سبز  و نارنجی . شاید فکر میکرد من از قبیله گلیم ترکی استم و سهم من ، یک پارچه گلیم چهارنقش است و بس. بعدها چه شد که من دیگر ایلمیر را ندیدم ولی او در من همچنان باقی ماند مثل عطش ترکمن شدن و آغشی شدن.دلم بسیار میخواست او را بدانم، نه، دانستن چه ؟!دلم میخواست نوازشم کند ، دلم میخواست آغشی اش شوم ، ترکمن اش شوم.دلم بسیار میخواست شمار گلهای پیراهنش را از بر کنم . نصد و نود و نو . یکهزار ، یکهزار و یک . ولی من چی ، منی گیچ ، منی منگ . که هیچ . میدانی؟! حتی خدا نمیدانست ایلمیر چند رنگ دارد. آنوقتها من چقدر کودک بودم. آن عطش را حس میکردم و از آن درد به خود می پیچیدم. و حالا هم چقدر کودک استم که هنوز طعم همان عطش رابرای سرایش حس میکنم.طعم که با زبان ناگفته هایم گره خورده. طعمی که نمیگذارد. ایلمیر را فراموش کنم و مرا با آن زن از قبیله خدا پیوند میزند. من این عطش را به پاس دستان بی نوازش  و بسیار صادقانه ی ایلمیر و برای سهم خودم که به بزرگی یک آدم جا، در نقش یک گلیم چهارنقش ترکی بود. ایلمیر نام می نهم. و تقدیم اش میکنم با صداقت همه ایلمیر های که هرگز نقش حلیمه را بازی نمیکنند. ولی دلم-  بسیار و هنوز دیوانه است دلم میگوید:هی ، ایلمیر جان ، بگذار آغشی ات باشم ، بگذار ترکمنت شوم.آخر ای زن، من فقط یک کودکم مثل آغشی ، مثل ترکمن.فرقی من با آن دو فقط همین چهارتا خط روی پیشانی من و چهارتا  نقش اروی گلیم شمااست. هی ، ایلمیر شمار گلهای پیراهنت چند است . یکهزار دو ، یکهزار سه .... زینت.