جزیره
و من
مثل یک جزیره
محاط شدم به خشکی های خودم
اولجوجانه
همه آبهارا
باخودش برد
و بهانه ها را نیز
اکنون زیر چتر خورشید
من وخشکی
من و کویر
عرق ها را دانه میکنیم
وزمین
دانه ها را می بلعد
زمین
این حوای پیر
خواب چشمه می بیند
اوهمیشه
محاط است به بهانه ها
دیروز برایش
کتاب جزیره را میخواندم
او با آبشار چوتی هایش
بازی میکرد
ومحاط میشد
به شرشرصدای دریا
من و حوا
چند بهانه قرن
هم استخوانیم
ولی افسوس
او هیروشیما را تجربه نکرده
او حتی
روی سنگ قبر هتلر
مصراعهای از گیسو عشق می آویزد
و برای
استالین
فال حافظ میگیرد
من و حوا
چند پیراهن قرن
هم تنیم
اماافسوس
او هنوز پیراهن گل گلی بهشتی اش را
به تن دارد
که پر است از حس همخوابگی آدم
پیراهن من
اما را را است
سپید و سیاه
راهها سیاه
تن راه ها سپید را دریده اند
ومن در چهارخانه های آن
تک سلولهای نازیسیم را تجربه میکنم
من وحوا
دو جزیره ایم
من محاط ام به
زمین
او محاط است
به بهشت